گفتم روزگاریست ز طرب سنگ گشته
گفت تو را غم تنهایی بسیار است
گفتم هزار هزار مگر كم یار است
گفت پیداخماری در جانت رخنه كرده
گفتم ز شرابی ناب گلویم تازه گشته
گفت ز چشمهای ترت مرا با خبر گشته
گفتم خنده بسیار دلم را درد سبب گشته
گفت قناعت میكنی چون تو را مال خرد گشته
گفتم زر اندوختم بسیار زچشم بدان راز گشته
گفت شنیدم تو را راست گویی بسیار است
گفتم در جواب تو این دروغ گویی بسیار است
زكوی عاشقان رانده زشهر شور مانده پر ز غم خواهد بمیرد این دل صابمرده
شوم بی روح تا كه راحت جانم شود روم زین كوی تا آسوده جانانم شود
من این خردو كلان را صد بار بی باكم من عشق خواهم تا كه باشد اشك بر خاكم
من كه میدانم رونق كار زمین درد زمانست پس چه دردست كه دردم آید كه چرا هست یك از سنگ خوردم صد از یك رنگ دیدم تا كه ماندم صد غزل از عشق فهمیدم حال می اید نا له ی مصرع اول به گوش در شهر شور باش و در عشق خویش كوششاعر م.ر |
چشمانم گریه کنید
شاید از سنگینی قلبم کاسته شود
شاید من نیز از این دریای پر تلاطم رهایی یابم
شاید رها شوم به سوی آسمان...
شاید...

عمریست چشم به راه راهبانان گشته ام
مهر راز یك هزاران حكایت گشته ام
راوی زهد وخموش از میگساران گشته ام
طریقت بسیار رفتم شاید گم كرده راه
سبویی كه ننوشیدم در مستی و پا به گناه
بی شور در سر گشته ای عمر دراز
سر این عمر دراز محفل آرا یی سر به راز
گو ییدبر این جان گران ز نا پاكی پاكیم
دانید كه من عاشقم نه شیخ الامین داناییم
شاعر م.ر
۱ - برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید
۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید
۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید
۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هر روز آن را نوازش کند
۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید
۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید
۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در انتهای دست خودتان پیدا میکنید
همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران
۸ - زیبایی یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد
۹ - زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه در زیبایی واقعی روحش اوست ، مهم این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند
۱۰ - زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد
همچین دریاچه ی تو در تویی وجود دارد! دریاچه ایی به نام Taal در فیلیپین این چنین هست. تصاویر زیر را ببینید:
![]()
![]()

یکی از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟»
آرتور در پاسخش نوشت:

چه مغرورانه اشك ریختیم .. چه مغرورانه سكوت كردیم
چه مغرورانه التماس كردیم .. چه مغرورانه از هم گریختیم
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند
هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد
ویلیام شکسپیر
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم
اوسکارو ایلد
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می كردند:
شادی.غم.غرور.عشق
روزی خبر رسید كه به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساكنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترك كردنداما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند كردند چون او عاشق جزیره بودوقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت قایقی با شكوه جزیره را ترك می كرد خواست و به او گفت :آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای تو وجود ندارد
پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی می شد كمك خواست ببرم غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خیس و كثیف شده و قایق زیبای مرا كثیف خواهی كرد.
غم در نزدیكی عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلودگفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادی و هیجان بود كه حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود كه ناگهان صدای سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترك كرد. وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسی كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتی فراموش كرد نام پیر مرد را بپرسد !
عشق نزد علم كه مشغول مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد كه بود؟علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟
عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است............
When you have nothing left but love ,
then for the first time you became aware that
love is enough



